"لب دریا"

"کاش تو قحطی شقایق...بشینیم توی یه قایق

 بزنیم دلو به دریا...من و تو تنهای تنها

 اون قده میریم که ساحل...از من و تو بشه غافل

 قایقو با هم میرونیم...اونجا تا ابد میمونیم

 جایی که نه آسمونش...نه صدای مردمونش

 نه غمش نه جنب و جوشش...نه گلهای گلفروشش

 مثل اینجا آهنی نیست!

 پس ببین یادت بمونه...کسی هم اینو ندونه

 زنده بودیم اگه فردا...وعدۀ ما لب دریا"

/ 1 نظر / 7 بازدید
فاطمه

حتی اگه شهر ما اینقدر بی مهر باشه . بازم دلم برای فضاش تنگ میشه. و مثل تو روز شماری میکنم گاهی که برگردم و تماش کنم. به بزرگراه هاش . به حرکت سیال ماشینهاش. به ژارکها و درختهاش. به مکان هایی که ازشون تاریخ دارم و خاطره. هی چقدر سخته که آدم بی تاریخ ندگی کنه