"وهم داغ" یا مرثیه برای شهر-نمایی که شد و باز نیامد!

یک توضیح:

از آنجا که ابراهیم نبوی از دیروز در آستانۀ ١٠٠ روز مونده به انتخابات ریاست جمهوری شروع به نوشتن صد نامه به دکتر میم.الف کرده و من هم برای این که هم کم نیارم و هم این روزها در حین گردگیری و تی کشیدن و جارو کردن و جمع و جور کردن های ِ گویا تموم نشدنی، صبع طنز ام بالا زده و هم این که از خوندن و دیدن اخبار محلی ِ پر از دروغ و به شیوۀ " مثل کبک سر زیر برف" در مورد این شهر دیگه نمی تونم ساکت بمونم؛ اقدام به سراییدن یک قطعه شعر توپ کرده تا هم دل ام خنک شه و هم  خواهش ِ رییس شورای این شهر رو  انجام بدم که به خواب ام اومد و ازم خواست از طرف اون یه مرثیه سرایی  (از زبون او به مخاطبش: شهر) کنم که با مزه هم باشه تا تو ذوق خواننده ها نخوره! قسمت اولش رو حالا داشته باشید - به قول مفسرین فوتبال - تا در فرصت بعدی باقی اش رو پاک نویس کنم و پست؛ اگه عمری باشه!

 

"وهم داغ"

آن حباب، که ترکید

دم ِ بیخ ِ گوش ما

و فرو ریخت رویایِ بزرگِ ما را

و صدایش همچون نیزۀ کوتاهی پهنای افق را پیمود

کمر ما را شاید بشکند، در این شهر

***

همه می دیدند

همه می دیدند

که من و تو از آن جرثقیل زردِ بلند

وهم را دیدم

و از آن جیبِ سرمایه گذار ِ بدبخت

سود را قاپیدیم

 

همه میترسند

همه میترسند، اما من و تو

به دبی مال و آتلانتیس و مترو پیوستیم

و نترسیدیم

(خب آخه پول من و تو که نبود؛ پس به درک)

 

ادامه دارد...

/ 1 نظر / 10 بازدید
نسیم

بابا طبع! بابا شاعر! قسمت دوم پی لیز!