تو و شوق رها کردن بادبادک

تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره...رنگ چشمای تو بارونو به یادم میاره...وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره...قهر تو تلخی زندونو به یادم میاره

من نیازم تو رو هر روز دیدنه...از لبت دوست دارم شنیدنه...تو بزرگی مثه اون لحظه که بارون میزنه...تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه

تو مثه خواب گل سرخی لطیفی مثه خواب...من همونم که اگه بی تو باشه جون میکنه

من نیازم تو رو هر روز دیدنه...از لبت دوست دارم شنیدنه...تو مثه وسوسه شکار یک شاپرکی...تو مثه شوق رها کردن یک بادبادکی

تو همیشه مثه یک قصه پر از حادثه‌ای...تو مثه شادی ناز کردن یک عروسکی

من نیازم تو رو هر روز دیدنه...از لبت دوست دارم شنیدنه...تو قشنگی مثه شکلهایی که ابرا می‌‌ سازن...گل های اطلسی از دیدن تو رنگ می‌ بازن

اگه مردهای تو قصه بدونن که اینجایی...برای بردن تو با اسب بالدار می ‌تازن

من نیازم تو رو هر روز دیدنه...از لبت دوست دارم شنیدنه

/ 0 نظر / 39 بازدید