"وهم داغ" یا مرثیه برای شهر-نمایی که شد و باز نیامد! (نسخه نهایی!!!)

"وهم داغ"

آن حباب، که ترکید

دم ِ بیخ ِ گوش ما

و فرو ریخت رویای بزرگ ما را

"و صدایش همچون نیزۀ کوتاهی پهنای افق را پیمود"

کمر ما را شاید بشکند، در این شهر

***

همه می دیدند

همه می دیدند

که من و تو از آن جرثقیل زردِ بلند

وهم را دیدم

و از آن جیبِ سرمایه گذار ِ بدبخت

سود را قاپیدیم

 

همه می ترسند

همه می ترسند، اما من و تو

به دبی مال و آتلانتیس و مترو پیوستیم

و نترسیدیم

(آخه خب پول من و تو که نبود: پس به درک)

 

سخن از شیر ِ شتر در یخچال

و هیپوکراسی ِ این "کشور" نیست

سخن از پورشۀ خوش دستِ من است

در خیابان های پهن و بزرگ

و شتاب و سرعت ِ بی حدّ و مرز

که عقدۀ بادیه نشینی برود

رنگ ِ قصرم: یشمی و گاهی خال خال پشمی!

سخن از بردگی ِ زنهایی است

که سحر گاهان از "کار" بر می گردند

(با اذانِ مسجدی که سر هر کوچه دو تا ساخته ایم)

 

ما در آن دشتِ زردِ ساکن

شبی از سوسمارانِ اهلی

و در آن خلیج با نام ِ جعلی

از صدف های بی مروارید

و در آن نخل ِ عجیب ِ مضحک

از همۀ کرکس ها پرسیدیم

که چه باید کرد

(پاسخ آنان: هیچ، جز اخبار ِ دروغ و خوش و چِرت!)

 

همه می دانند

همه می دانند

ما به خوابِ مفت و بی عاریه در صحرا عادت داشته ایم

ما هویّت را در رشد ِ عمودی دیدیم

در نگاه حسن آمیز ِ جهانگردان

و غرور را در یک لحظۀ محدود

که فلاش دوربین هاشان روشن می کرد

 

سخن از فرهنگ و عمق و معماری نیست

سخن از کبک است و برفِ مصنوعی

و دروغی تازه

و حسابی که در آن سرمایه سوخته است

و زمینی که به رویایی بی فایده کورتاژ کرده است

و توهّم و تجمّل و گزاف

سخن از دستان ِ خالی ماست

که پلی پوشالی را با بتن ساخته است

بر فراز  شهر ِ خالی ِ ما

 

به چمنزار بیا

به چمنزار ِ پر از شن

و صدایم کن با دسته چک و پولی مفت

همچنان این سالهای پیشین

 

سایت ها، از سکوتی آشکار سرشار اند

و سوسمارهای محلّی

از حقارت هایِ لانۀ خاکستری خود

به نوک ِ برج دوبی می نگرند

/ 1 نظر / 11 بازدید
avishan

this is a great piece of work.. BRAWO