در راه برگشتن از سر ِ کار به خونه رادیو رو روشن می کنم و صدای ابی می آد:

" حالا راه تو دوره...دل من چه صبوره"

و به ادامۀ شعر و آهنگ اصلا گوش ام نمیره، فقط به همین یه جمله اش...و زمزمه کردن ِ "فراموشی" از پابلو نرودا:

" تو توان مرا نسنجیدی،

 توان مردی را که برای تو

 خون، گندم و آب را کنار گذاشت،

 تو، او را اشتباه کردی

 با پشّۀ خردی که بر دامنت افتاد..."

/ 2 نظر / 27 بازدید
فاطمه

نمیشود فراموشی را فراموش کرد. شعر زیبا بود. خیلی زیبا [لبخند]

فیفیل

سلام. این یک نوع اسفنده که تبلیغش رو تو سوپر مارکت ( بقالی سابق) دیدم. بیشتر موجودات نازنینی هستند. البته فکر می کنم.